روزی دخترو پسری که خیلی همدیگرو دوس داشتن داشتن تو خیابون قدم میزدند ...
که یه ماشین بوق زد دختر گفت من میرم سوار میشم چون دیگه خستمو...توام که ماشین نداری!
رفت...درو که باز کرد راننده گفت:خانوم من راننده شخصی اون اقا هستم اومدم دنبالشون....
نظرات شما عزیزان:
نارنج 
ساعت0:16---28 ارديبهشت 1392
حاتم 
ساعت18:12---26 ارديبهشت 1392
عالیه بود دمت گرم پاسخ:انجام وظیفه شد
الهه 
ساعت12:00---25 ارديبهشت 1392
آخییییییی حقش بود ضایه شد... پاسخ:اره لیاقت نداشت
H_M 
ساعت16:51---22 ارديبهشت 1392
|